چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید : نظرت راجع به مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر!!
پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی؟!!
پسر پاسخ داد : فکر می کنم!!
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟!!
پسر کمی اندیشید و به آرامی پاسخ داد : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها 4 سگ!!
ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم ولی آنها ستارگان را دارند.!!
حیاط ما به دیوارهایش محدود است ولی باغ آنها بی انتهاست!!
در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.
پسرک اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی چقدر ما فقیر هستیم!!!!!!!
پسرک پرسید: یک بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت جواب داد 50 سنت!!
پسرک دستش را در جیب برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟
در همین حال تعدادی از مشتریان منتظر میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت!!
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت
پسرک نیز بعد از خوردن بستنی به صندوق رفت و پول را پرداخت کرد.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد !!! آنجا در کنار ظرف بستنی 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1
سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست
داشتند.زن جوان: یواشتر برو من می
ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی
بهتره!زن جوان: خواهش می کنم ، من
خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول
باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت
دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد
جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر
برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این
که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت
بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این
سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور
سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده
ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از
خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر
سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار
دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این
است عشق
واقعی. عشقی زیبا
يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت:
برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه
برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما
داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته
پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي
كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه
درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات
و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه
گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه
افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت:
"آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل
لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان
دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود..
پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از
پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و
تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او
را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
"
اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش
عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به
تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه
هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در
حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي
جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي
رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
نه، من هرگز نمي نالم.
قرن ها ناليدن بس است.
مي خواهم فرياد كنم.
اگر نتوانستم، سكوت مي كنم.
چون گرفتاریم
به خدا نمی رسیم
ولی حالا می دونم
چون به خدا نمی رسیم
گرفتاریم
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمردرا با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت:" من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم."
انها پرسیدند:"آیا شوهرتان خانه است؟"
زن گفت:"نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته."
آنها گفتند:"پس ما نمی توانیموارد شویم."
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت:"برو وآنهابگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل."
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:"ما با هم داخل خانه نمی شویم."
زن با تعجب پرسید:"چرا!؟"یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:" نام او ثروت است."و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:" نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم."
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:"چه خوب،ثروت را دعوت می کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!"ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:" چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ "
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:" بگذاریدعشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود."
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:"کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست."
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:"شما دیگر چرا می آیید؟"
پیرمرد ها با هم گفتند:" اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!"
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود.
به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه
زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو
بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز
شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از
گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در
پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و
درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.
گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از
مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان
ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي
مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش
مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در
آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه شانس هایت رو درياب!
مطمئنم شما داستان کاسه چوبی را هرگز فراموش نخواهید کرد.
پیرمردی فرتوت و از کار افتاده از روی ناچاری برای ادامه زندگی به خانه پسر ، عروس و تنها نوه چهار ساله اش رفت. دست های پیرمرد لرزش داشت، سوی چشم هایش کم شده بود و به سختی قدم برمی داشت. تمام اعضای خانواده در کنار یکدیگر دور میز غذا می خوردند. اما دست های لرزان پیرمرد و کم سویی چشم هایش غذا خوردن را دشوار می کرد. غذا از قاشقش بر زمین می ریخت. وقتی لیوان در دست می گرفت نوشیدنی روی رومیزی پاشیده می شد و زن و مرد از این وضعیت عصبی می شدند. روزی پسر گفت : " باید برای پدر فکری بکنیم. من دیگر از این وضعیت خسته شده ام."
به این ترتیب، آن ها تصمیم گرفتند میز کوچکی در کنجی از خانه را به پدر اختصاص بدهند تا اعضای خانواده دور میز به راحتی غذای شان را میل کنند. از آن جایی که پدربزرگ یکی دو ظرف را شکسته بود غذای او را در یک کاسه چوبی می ریختند. گاهی اوقات که به پدر بزرگ نگاه می کردند قطره اشکی در چشم او، که در تنهایی خودش در آن گوشه نشسته بود، می دیدند. با این حال، آن ها به جز اخطارهای تند هنگام ریختن غذا یا افتادن قاشق، صحبت دیگری با او نمی کردند. پسر 4 ساله همه این ها را در سکوت نظاره می کرد. یک شب پیش از غذا پدر متوجه شد که پسرش با تکه های چوب روی زمین بازی می کند.او با مهربانی تمام پرسید: " پسرم چی درست می کنی؟ " پسرک با مهربانی پاسخ داد: " دارم کاسه چوبی برای شما و مامان درست می کنم تا وقتی بزرگ شدم در آن غذا بخورید. " سپس لبخندی زد و کارش را از سر گرفت. جمله ای که از دهان کودک خارج شد چنان آن ها را در خود فرو برد که دیگر قادر نبودند کلمه ای بر زبان بیاورند. ناگهان اشک های شان جاری شد. نیازی به سخن گفتن نبود، هر دو می دانستند چه باید بکنند. آن شب، مرد دست پدرش را گرفت و به آرامی او را سرمیز خانوادگی برگرداند. او باقی مانده روزهای عمرش را در کنار خانواده غذا میل کرد. زن و شوهر دیگر به غذاهای ریخته، بشقاب شکسته و کثیف شدن رومیزی اهمیتی نمی دادند.
و من یاد گرفتم وقتی دردی دارم، تنها نیستم.
یاد گرفتم که هر روز باید به کسی سر بزنم. مردم دیدار و تماس را حس می کنند، گرمای دست ها، آغوش پر مهر و حتی یک دست دوستانه را که بر پشت شان کشیده شود، درک می کنند. و آموختم که هنوز باید چیزهای زیادی بیاموزم.
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را .