تبليغاتX
Totem man

عزیزم برو می خوام تنها باشم بودنت برای من دردسره
میدونم تو هم ازم خسته شدی اگه ما باهم نباشیم بهتره

دیگه حرفی نداریم تا بزنیم همه راه ها واسه ما بسته شده
دیگه بسه این قسمهای دروغ که دلم از عاشقی خسته شده

همه قصه هارو گفتیم واسه هم واسه این ترانه هر سازی زدیم
یه روزی راهی آشتی می شدیم یه روزی تو خط لجبازی زدیم

هر دومون بازیچه غرورو شک فکر می کردیم همه چی رو بلدیم
بودن ما حکم عادت شده بود نمی دیدیم که چقدر با هم بدیم

عزیزم برو می خوام تنها باشم بودنت برای من دردسره
ديگه ترسي از جدايي ندارم رفتن و موندن تو برابره


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 16:4
توسط پدر موضوع: |

نه، من هرگز نمي نالم.

قرن ها ناليدن بس است.

مي خواهم فرياد كنم.

اگر نتوانستم، سكوت مي كنم.

خاموش مردن، بهتر از ناليدن است.



+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02ساعت 15:41
توسط پدر موضوع: |
بر زمین آشتی نهادیم

و به تکرار عشق

باز آمدم را بهانه کردیم

تا یادگار همیشه بودن را

به یک جمله

جاویدان سازیم

و در جاویدان جاودانگی

کودک آینده را

به خاطرات پیوند دهیم

و گوییم

ما نیز

          روزگاری...


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت 2:7
توسط پدر موضوع: |
همیشه فکر میکردم

چون گرفتاریم

 به خدا نمی رسیم

ولی حالا می دونم

چون به خدا نمی رسیم

 گرفتاریم


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/09ساعت 10:40
توسط پدر موضوع: |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمردرا با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت:" من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم."
انها پرسیدند:"آیا شوهرتان خانه است؟"
زن گفت:"نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته."
آنها گفتند:"پس ما نمی توانیموارد شویم."
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت:"برو وآنهابگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل."
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:"ما با هم داخل خانه نمی شویم."
زن با تعجب پرسید:"چرا!؟"یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:" نام او ثروت است."و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:" نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم."
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:"چه خوب،ثروت را دعوت می کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!"ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:" چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ "
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:" بگذاریدعشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود."
مرد و زن  هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:"کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست."
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:"شما دیگر چرا می آیید؟"
پیرمرد ها با هم گفتند:" اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!"


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 15:47
توسط پدر موضوع: |

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود.

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه

زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو

بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز

شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از

گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در

پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و

درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.

گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از

مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان

ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي

مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش

مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در

آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه شانس هایت رو درياب!


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 15:45
توسط پدر موضوع: |
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 0:21
توسط پدر موضوع: |

مطمئنم شما داستان کاسه چوبی را هرگز فراموش نخواهید کرد.

پیرمردی فرتوت و از کار افتاده از روی ناچاری برای ادامه زندگی به خانه پسر ، عروس و تنها نوه چهار ساله اش رفت. دست های پیرمرد لرزش داشت، سوی چشم هایش کم شده بود و به سختی قدم برمی داشت. تمام اعضای خانواده در کنار یکدیگر دور میز غذا می خوردند. اما دست های لرزان پیرمرد و کم سویی چشم هایش غذا خوردن را دشوار می کرد. غذا از قاشقش بر زمین می ریخت. وقتی لیوان در دست می گرفت نوشیدنی روی رومیزی پاشیده می شد و زن و مرد از این وضعیت عصبی می شدند. روزی پسر گفت : " باید برای پدر فکری بکنیم. من دیگر از این وضعیت خسته شده ام."

به این ترتیب، آن ها تصمیم گرفتند میز کوچکی در کنجی از خانه را به پدر اختصاص بدهند تا اعضای خانواده دور میز به راحتی غذای شان را میل کنند. از آن جایی که پدربزرگ یکی دو ظرف را شکسته بود غذای او را در یک کاسه چوبی می ریختند. گاهی اوقات که به پدر بزرگ نگاه می کردند قطره اشکی در چشم او، که در تنهایی خودش در آن گوشه نشسته بود، می دیدند. با این حال، آن ها به جز اخطارهای تند هنگام ریختن غذا یا افتادن قاشق، صحبت دیگری با او نمی کردند. پسر 4 ساله همه این ها را در سکوت نظاره می کرد. یک شب پیش از غذا پدر متوجه شد که پسرش با تکه های چوب روی زمین بازی می کند.او با مهربانی تمام پرسید: " پسرم چی درست می کنی؟ " پسرک با مهربانی پاسخ داد: " دارم کاسه چوبی برای شما و مامان درست می کنم تا وقتی بزرگ شدم در آن غذا بخورید. " سپس لبخندی زد و کارش را از سر گرفت. جمله ای که از دهان کودک خارج شد چنان آن ها را در خود فرو برد که دیگر قادر نبودند کلمه ای بر زبان بیاورند. ناگهان اشک های شان جاری شد. نیازی به سخن گفتن نبود، هر دو می دانستند چه باید بکنند. آن شب، مرد دست پدرش را گرفت و به آرامی او را سرمیز خانوادگی برگرداند. او باقی مانده روزهای عمرش را در کنار خانواده غذا میل کرد. زن و شوهر دیگر به غذاهای ریخته، بشقاب شکسته و کثیف شدن رومیزی اهمیتی نمی دادند.

و من یاد گرفتم وقتی دردی دارم، تنها نیستم.

یاد گرفتم که هر روز باید به کسی سر بزنم. مردم دیدار و تماس را حس می کنند، گرمای دست ها، آغوش پر مهر و حتی یک دست دوستانه را که بر پشت شان کشیده شود، درک می کنند. و آموختم که هنوز باید چیزهای زیادی بیاموزم.


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 14:16
توسط پدر موضوع: |
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را .


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 0:34
توسط پدر موضوع: |
دوستم نداشت .

 دروغ ميگفت.

 هربار که بسراغم مي آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر بديگري داري .

 ترا ميبخشم .

 هربار ميخنديد و ميگفت جز تو مهر بکسي ندارم.

تا اينکه يک روز گريه کنان بسراغم امد گفت مرا ببخش بتو دروغ گفتم .

مهر بديگري دارم.

لبخند تلخي زدم و گفتم :

 من هم بتو دروغ گفتم. 

 ترا نميبخشم


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت 14:15
توسط پدر موضوع: |

totemman

پدر

totemman

http://totemman.blogfa.com

Totem man

Totem man

Totem man

نوشته های یک پدر

این نیز بگذرد...!!!

Totem man

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog